مرتضى راوندى
505
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
جان من و جهانِ من * زُهرِهء آسمانِ من آتش تو نشان من * در دل همچو عود من جسم نبود و جان بُدَم * با تو به آسمان بُدَم هيچ نبود در جهان * گفت من و شنود من چونكه بديد جان من * قبلهء روى شمسِ دين به سر كوى او بُوَد * طاعت من سجود من پير من و مراد من * درد من و دواى من فاش بگفتم اين سخن * شمس من و خداى من از تو به حق رسيدهام * اى حق حقگزار من شكر تو را ستادهام * شمس من و خداى من كعبهء من كنِشتِ من * دوزخ من بهشت من مونس روزگارِ من * شمس من و خداى من نعرهء هاى و هوى من * از در روم تا به بَلخ اصل كجا خطا كند * شمس من و خداى من شمس در بيان فضيلت مولانا مىگويد : « مولانا در علم و فضل ، درياست و ليكن كرم ، آن باشد كه سخن بيچاره بشنود من نمىدانم و همه دانند در فصاحت و فضل مشهور است . ( مقالات ، 206 ) مقامات شمس : مقالات ، تنها مجموعهاى است كه از سخنان شمس به دست ما رسيده است ، اين مجموعه عبارت از سخنان پراكندهاى است كه شمس در ميان سالهاى 642 تا 645 هجرى در مجالس صوفيان در قونيه بيان داشته و يا در پاسخ پرسشهايى كه از او كردهاند ، اظهار نموده است . گسيختگى ، آشفتگى و بريدگى عبارات نشان مىدهد كه مقالات شمس عموما بطور منظم نگاشته نشده ، بلكه بيشتر عبارت از تندنويسيها و يادداشتهاى مريدان اوست كه با كمال بىنظمى از گفتههاى او فراهم آوردهاند . . . » « 1 » انقلاب فكرى : بهنظر بديع الزمان فروزانفر ، ( مولوىشناس فقيد ايران ) : « مولانا كه تا آن روز ، خلقش ، بىنياز مىشمردند ، نيازمندوار به دامن شمس درآويخت و با وى به خلوت نشست و چنان كه در دل ، بر خيال غير دوست بسته داشت در خانه بر آشنا و بيگانه ببست و آتش استغناء در محراب و منبر زد و ترك مسند تدريس و كرسى وعظ گفت ، و در خدمت استاد عشق زانو زد ، با همهء استادى ، نوآموز گشت ، و به روايت افلاكى مدّت اين خلوت به چهل روز يا سه ماه كشيد . . . شمس الدين به مولانا چه آموخت و چه فسون ساخت كه چندان فريفته گشت و از همهچيز و همهكس صرف نظر كرد ، و در قمار محبت خود را درباخت ، برما مجهول است ، ولى كتب مناقب و آثار بر اين متفق است كه مولانا
--> ( 1 ) . همان كتاب ص 102 .